متكي بر پديده هاي طبيعت

تاملي بر كتاب «فصل كاشتن كلمات» سروده آرش نصرت اللهي

مهرنوش قربانعلي




روزنامه اعتماد > شماره 2567 23/9/91 > صفحه 11 (كتاب ايران)



پيرنگ هاي شعري داراي پيوستگي اي هستند كه درونمايه يي را رقم مي زند، هنگامي كه بعضي از عناصر دلالت به عناصري دارند كه در اثر غايب است. پيرنگي كه در كتاب «فصل كاشتن كلمات» بازتاب يافته است و آن را مي شود، فصل تمايز اين كتاب با ديگر اثر «آرش نصرت اللهي» دانست، حضور نمادهاي شعري است كه مي تواند از راه مكاشفه يا شهودي ناخودآگاه شكل گرفته باشد يا از خيال پردازي هاي خودآگاهانه نشان داشته باشد. نمادهاي شعري در «فصل كاشتن كلمات» نمودي اجتماعي دارند، نمادهايي كه گاه مسبوق به سابقه نيز مي توانند باشند، مثل شعر «هنوز درختم» كه در پس زمينه خود: تعبير «زمستان» در شعرهاي ديگري را نيز به ذهن متبادر مي سازد كه نزديك ترين آنها را در شعر «مهدي اخوان ثالث» مي توان سراغ گرفت. آنچه شعر «نصرت اللهي» را از اين مجاورت و تبادر دور مي سازد، احضار ارجاعات زماني متفاوت است، در شعر او گاه كلمه در جايگاه وضعيتي ديگر مي نشيند: كوبيده اي سرم را به سرما زمستان!/ دريده اي غريده اي ترسيده ام لرزيده ام/ هنوز درختم/ درختم زمستان!(ص: 9)در نمادپردازي هاي اين مجموعه، آشنايي زدايي از نقش نمادها و پرداخت ديگرگونه به آنها و تغيير جايگاه آنها به ديد نمي آيد، رخدادهاي تاريخي است كه در آنها تازه مي شود تا تصويرآفريني ديگري شكل بگيرد: فصل ها را از شاخه هايم/ دوركردند/ دورشدم از خودم/ از هرچه بود/ هرچه نبود/ گوزن هاي جوان درجانم/ ايستادند (ص: 14)همچنين وقتي از فضاي شهري در شعرهايش استفاده مي كند، نمادهاي انساني رنج همان نمودي را دارند كه در اغلب شعرهايي كه چنين رويكردي دارند، اغلب ثابت هستند، هرچند درد و رنج هاي انساني به اندازه همه نوع آدمي داراي تفاوت است. يكي از شخصيت هاي ملموس در شعرهايي كه دردمندي را به تصوير مي كشند، شخصيت سوزن بان است اما تغيير در شخصيت پردازي آشناي شعري از درزماني به همزماني است كه ظرفيت هاي شعري «آرش نصرت اللهي» را در استفاده از سوزن بان نشان مي دهد: من اينجا هستم/ اينجا / شب ايستاده پشت شيشه هاي ترن/ هوا ايستاده در خواب سوزن بان/ ايستگاه ما ايستاده دركجاي راه/ نه خاكي خنديده دره اي شود/ نه پلي پريده بود/ از سال ها پيش/ پيش مي رويم/ دست نوشته پدر را، داري هنوز؟!/ نشاني آبادي را؟!/ كلمات صداي تو را لمس مي كنند/ كلمات تاريكي را ترك مي كنند/ كلمات/ ريل ها/ خواب سوزن بان/ و تو/ آتشي كه در ته مردمك هايم/ دارم!(ص: 16-15)نمادهاي «فصل كاشتن كلمات» چه آنجا كه رويكردي اجتماعي دارند، چه آنجا كه گرايشي حسي و عاشقانه را بازتاب مي دهند، همه برخاسته از طبيعت، پديده ها و اجزاي آن هستند و نوعي طبيعت گرايي را در خود دارند: در خانه/ دارم از دست هاي تو دانه هاي انار برمي دارم/ ومي دانم/ گله كلمات/ از دشت كتاب هايم رميده/ آجرها/ دل ديوار را خالي مي كنند!/ ليوان/ با لبه ميز كنار نمي آيد/ واين زمان است/ ايستاده/ تا آب آويخته شود! (ص: 24-23)تكاپوي «آرش نصرت اللهي» براي احياي نمادهاي شعري و جست وجوي او براي بهره مندي از ظرفيت هاي آن و افزودن امكان هاي ديگري بر آن براي دستيابي به وضعيتي متفاوت در شعر ، موجب شده است كه با مجموعه يي متفاوت نسبت به اثر ديگرش روبه رو شويم كه قابل تامل است. توجه او به ظرفيت هاي موسيقايي شعر، دروني سازي آن و امكان هاي زباني نيز در اين كتاب گسترش بيشتري يافته است: يكشنبه، دوشنبه، سه شنبه... / زير روزهاي يك ريز/ نشسته، برنخاسته، آهسته آهسته مي فهمم/ آستارا/ كودكي است در من / كه عشقش پرواز سنگ بود برفراز آب/ يك، دو، سه... هفت بار نشسته، برخاسته/ يك دفعه فرورفته در تهرانم/ بي باران بي تالاب/ پر پرواز واز نمي شود!/ و از نوسان آب/ درلوله هاي آپارتمان مي ترسم! «زادگاهم اين جا نيست» (ص: 33-32)طبيعت نگري و استفاده از مولفه هاي طبيعت محور در اين شعر هم ديده مي شود، در كوتاه سروده هاي كتاب نيز بازي هاي موسيقايي ديده مي شود: باد درخت بدو ديوار خبر بايست سنگ بي قرار آدم آتش/ در ميان داده هاي درآمده/ با گونه هاي برآمده/ نخستين باري كه زيبا شدي در من!/ سياه رهاشده/ گيس هاي تو در باد مي دود/ چشم هاي من در تو. «درهم»( ص: 34)همچنان كه اين نشانه ها را در شعرهاي غنايي كتاب نيز مي شود پي گرفت كه عشق در آنها همچنان بر موضع استيلايي خويش ايستاده است و مي تواند همه چيز را روبه راه سازد و ديگرگون كند: در تلاطمم/ تخته پاره بر پستي بلند دريا/ در تو/ درپي جزيره اي/ كه موج ها را آرام مي كند. (ص: 79)پيرنگي اجتماعي نيز در شعرهاي غنايي كتاب ديده مي شود كه بيشتر محو و كمرنگ است. در شعرهاي «فصل كاشتن كلمات» گرايش به نوشتاري متكي بر پديده ها، اجزا و نشانه هاي طبيعت، به طبيعت گرايي و نوستالژي گذر از آن و حضور در ساماني شهري مي رسد، انگار طبيعت دروني راوي با اين تغيير همسو نشده است و با آن در چالش است: چهارپايه روي پنجه ايستاده/ بچگي هاي روي پنجه/ دست هاي نرسيده/ به سقف پدري!/ پلك روي پلك روي پلك گذاشتم برداشتم/ شهر سقف هاي برخيزيده است/ سايه ها را/ از بام بناهاي بلند پرت مي كنند!/ و مثل سنگي كه بر آب هاي ساكن/ مي افتد/ تنهايم/ از من حلقه روي حلقه روي حلقه هاي كوچك/ بزرگ مي شوند/ و مي ميرند/ اين شهر/ روي زانوهايم بزرگ مي شود/ مي شود تو در تو در توي بدي/... «اسپيرال» (ص: 30-29)اين نوستالژي و نوشتن بر اساس مولفه هاي وابسته به طبيعت، مي تواند محدوديتي را بر دايره واژگاني، تصويرسازي و حتي خيال پردازي تحميل كند. گذر از آن فصل ديگري را در شعرهاي «آرش نصرت اللهي» كه نشان داده است ميل به نوجويي و حركتي تكاملي را در آثارش دنبال مي كند، پديد خواهد آورد. شبه اعترافي نويسي كه نشانه هايي از آن در ديگر كتاب شاعر، «تو/ تهران/1385» به ويژه آخرين شعركتاب كه نام شاعر را برخود دارد، آغاز شده بود. در اين كتاب نيز نمودهايي دارد: روزها مي گذرند/ از روي نذرهاي دويست توماني مادرم/ به سلامتي من/ روزها مي گذرند/... «اولويت» (ص: 36)يا شعر «بازار» كه داراي قوت هاي بيشتري در فضاسازي نيز هست: يك پي/ آن پايين دارد درد مي كشد/ نماي اين ساختمان تجاري/ هوا بخورد/ تاب بخورد اين آقا/ در امنيت آجرهايي كه ملات شده ايم ميان شان/ من يك مهندس ساختمانم/ دل باخته به يك مهندس شيمي/... (ص: 38)اين امر همچون احياي ظرفيت هاي نمادپردازي مي تواند، از تمايزهاي شعر «نصرت اللهي» باشد. براي پيرنگ اجتماعي شعرهاي اين كتاب مي شود زير شاخه هايي را نيز تعريف كرد: اجتماعي/ حسي: مي آيد مي نشيند برف/ درختان به خانه مي آيند/ با پرچم هاي سفيد/ براي نظاميان فرورفته در چكمه هاي جنگ/... برف، (ص: 60)

ميهني: نمونه هايش را به راحتي در كتاب مي توان يافت كه نمونه بارز آن شعر آخر كتاب: «پناهنده» است. درنهايت «فصل كاشتن كلمات» گرايش به سوي برداشت هاي ديگرگون و تجربي نويسي دارد كه مي تواند پيش رونده باشد.


+ نوشته شده توسط مهرنوش قربانعلی در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ و ساعت 18:21 |